تبليغاتX
به تو نامه می نویسم ...
 

سلام ...

دو تا دلنوشته ي دوستان عزيزم پيشكش محضر آسماني تان

دریــا بـه شکــوه تــو تـلاطـم کرده

بــر قـامــت تــو خــدا تـبـســم کرده

بـــر واژه ی انـتـظــار پـایـانـی تـــو

آنکس که تو را یافت چه را گم کرده؟

مهدي اصغري

در واقعه ای مخوف خون می ریزد

از زخم تن حروف خون می ریزد

تن پوش تمام کلماتش زخم است

از هر ورق "لهوف" خون می ریزد

جليل صفربيگي

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در شنبه 21 دی1387 و ساعت 16:33 |
                

               یک دل عاشق + خدا

           لشکری است بی انتها

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 23 آبان1387 و ساعت 8:23 |

سلام ... دوباره آمدم

با رایحه تو " ای غائب از نظر ... "

-------------------------------------------------------------------------------

من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
آئينه کاري کرده باشم مقدمت را

اوّل ضمير غائب مفرد کجائي؟
اي پاسخ آدينه هاي پر معمّا


بي تو سروديم آنچه بايد مي سروديم
يعني در آورديم باباي غزل را

حتمی ِِ بي چون و چرای سبز برگرد...
راحت شويم از دست اما و اگرها

آب و هواي خيمه ي سبزت چگونه است؟
اينجا گهي سرد است و گاهي نيست گرما

بهر ظهور امروز هم روز بدي نيست
اي تکسوار جاده هاي رو به فردا

آقا، صداي پاي سبز مرکب توست
تنها جواب اينهمه "مي آيد آيا؟"


آقا نماز جمعه ي اين هفته با تو
پاي برهنه آمدن تا کوفه با ما

علی اکبر لطیفیان

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در سه شنبه 22 مرداد1387 و ساعت 8:31 |
 

سلامی به گرمای همین روزها ...

چقدر فاصله ی آمدن هایم زیاد شده است و شاید سعادت آمدنم کم ... نمی دانم

به هر حال گوارای وجودتان غزلی زیبا از سیامک بهرام پور عزیز 

بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !

شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد

ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !

لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !

ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !

تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!

چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !

چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد

حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 15:39 |
 

رفتم

ولی

نشد

----------------------------------------------------------------

 غزلی زیبا از کاظم بهمنی عزیز  گوارای وجودتان  

----------------------------------------------------------------

کسی که در حضور تو غــــزل ارائه می کند
حـــــرف نمی زند تو را ، عمل ارائه می کند

...فقـــــــط برای کام خود لـب تو را نمی گزم!
کسی که شهد می خورد عسل ارائه می کند

نشسته تـوی دفترم نگاه ِ لـــــــرزه افـکنت
و صفحه صفحه شاعرت گسل ارائه می کند

به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت
به خاطر ِ معـــاد تـو  اجـــل ارائه می کند

« رفــاه ِ» دست های تو شنیده ام به تازگی
برای جــذب مشتری « بغـــل » ارائه می کند

بگو به کعبه از سحر درون صــــــف بایستد
ظهــر ، قریش ِ طبع من هبل ارائه می کند
( )
ظهــر ، کلاس ِ دینی و مـن و تـو  و معـلمی
که هی برای بـــودنت عـلل ارائه می کند

و غیبتی که می زند برای"بهمنی"ست که
نشسته در حضــــور تو غزل ارائه می کند...

----------------------------------------------------------------

تا فرصت بعدی . . . یاعلی

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 23 خرداد1387 و ساعت 10:47 |
س                     امروز با یک غزل و یک طرح نوشته ... از احسان پرسای عزیز

ل

ا

م

قبل از اینکه غزل رو بخونیم لازم دونستم اعلام کنم که مضامین بکار رفته در اشعار انتخابی عقیده شخصی من نیست و به دلائلی اعم از زیبایی قوافی و اصطلاحات زیبا و ... ارائه میشه .

با نظرات همیشه سازندتون امید بیشتری رو به این تارنمای سبز تزریق بفرمائید.          یاعلی (هادی)


 غزل

 

جوياي علم ، عيش به تاراج مي دهد

دنيا به کلّه پوک فقط تاج مي دهد !

 

اي باغبان تو عمر تلف کردي و درخت

آخر به جاي ميوه به تو کاج مي دهد

 

زحمت کشان هميشه ضعيفند مثل " مور " 

دنيا به " نسل فيل " فقط عاج مي دهد

 

آنچه پدر به خون دل اندوخت را پسر ،

پاي دو تا کرشمه به تاراج مي دهد

 

غم گنج قيمتي ست که دنياي بي تميز

آن را فقط به مردم محتاج مي دهد

 

دنبال افتخار نرو ، دهر بي وفا

جاي نشان طناب به حلاج مي دهد

 

                  من جز هوا نداشته ام در تمام عمر

                   مرگ حباب اوج به امواج مي دهد

 

 


طرح نوشته

 

 

                     قيل و قال ابرها تمام شد

                         

                                                    ناودان ولي هنوز

 

                                                   حرف براي گفتن داشت ...

 

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 18:25 |

 

بعد از چند روز با یک شعر زیبا از سعیده شادمان

 

دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست

با واژه های مرده ذهنم آشنا نیست

من از ولایت آمدم از پشت آن کوه

ته لهجه ام از جنس اطوار و ادا نیست

در یک هزار و سیصد و تشویش عمرم

نانی به خون آغشته خوردم این روا نیست

گلهای قالی هم بدارم میکشیدند

عیبی ندارد گل مگر از جنس ما نیست

من فوت و فن زندگی را دوره کردم

این قرن قرن معجزه قرن دعا نیست

حالا نمیبندم نخی بر مرقدی سبز

بینا شدم بینا شدم دستم عصا نیست

این نطفه های یخ زده پاییز سردند

در برگهای زیر پاشان رد پا نیست

زندان آبادی من از جنس غمهاست

زیباترین سلولش از جنس شما نیست

باید بپیچم سمت آزادی از این پس

این کوچه بن بست جای اژدها نیست

در کوپه ی دنیا از آتشها گذشتم

دیگر حضورم فیت اندام خدا نیست

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 2 اسفند1386 و ساعت 14:30 |


Powered By
BLOGFA.COM


onLoad and onUnload Example





اطلاع از آخرین بروز رسانی با عضویت در خبرنامه ما