سلامی به گرمای همین روزها ...
چقدر فاصله ی آمدن هایم زیاد شده است و شاید سعادت آمدنم کم ... نمی دانم
به هر حال گوارای وجودتان غزلی زیبا از سیامک بهرام پور عزیز
![]()
بانو ! بهار روسری ات را به باد داد
رنگین کمان حادثه پل زد به روی باد ...
...
وقتی که رنگهات هم آغوش می شوند
نسل هزار و یک غزلت می شود زیاد !
شب بر شلال موی تو ترویج میشود
بر روی گونه های تو تبلیغ ِ بامداد
ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان !
منطق ولی به فلسفه ات دارد اعتقاد !
لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق !
چشمان تو تلاوت شیرینِ اَن یکاد !
ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب !
... پیراهن تو ... دست من ... آغازِ ارتداد !
تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی
یعنی که دستهای تو : توحید در معاد !!
چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت
این بار قصه من و لبهای شهرزاد !
چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه !
آغوش توست شرح سفرهای سندباد ! ...
...
تکثیر تو تمام تنم را گرفته است
تنها « تو» در توالی تب رو به ازدیاد
حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
باید به احترام غزل راست ایستاد !

