تبليغاتX
به تو نامه می نویسم ...
 

سلام دوستان بعد از چند روز فرصت کردم بیام

فقط یه چیز میخوام بگم

 خیلی از دوستان من و شما الان تو این سرما خونه هاشون گرم نیست .

ممکنه بچه های شیرخواره و یا کم سن و سال که طاقت سرما رو ندارن داشته باشن

توروخدا هر قدر میتونیم صرفه جویی کنیم چه تو مصرف گاز و چه چیزهای دیگه .

کافیه یه لحظه خودمون رو جای اونا بذاریم چه حسی بهتون دست میده؟

خدانگهدار همه مردم با احساس و مسئولیت پذیر ایران عزیز

یا علی

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در شنبه 22 دی1386 و ساعت 11:50 |
 

بعد از چند روز با یک داستان زیبا ...

 

شبی در فرود گاه زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندين ساعت به پروازش مانده بود . او برای گذراندن وقت به کتابفروشی فرودگاه رفت کتابی گرفت و سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . او غرق مطالعه کتاب بود که ناگهان متوجه مرد کنار دستی اش شد که بی هیچ شرم و حیایی یکی دو تا از کلوچه های پاکت را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای جلوگیری از بروز ناراحتی مساله را نادیده گرفت .

زن به مطالعه کتاب و خوردن کلوچه ها ادامه داد و به ساعتش نگاه کرد . در همین حال ، « دزد » بی چشم و روی کلوچه ، پاکت او را خالی کرد . زن  لحظه به لحظه و بیش از پیش خشمگین می شد .او پیش خود اندیشید : « اگر من آدم خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی چشمش را کبود کرده بودم !!!»

هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمی داشت ، مرد نیز بر می داشت .وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن متحیر ماند که چه کند . مرد در حالی که تبسمی بر چهره اش نقش بسته بود ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت و آن را نصف کرد .

مرد در حالی که نصف کلوچه را به طرف زن دراز می کرد ، نصف دیگرش را توی دهانش گذاشت و خورد . زن نصف کلوچه را از دست او قاپید و پیش خود اندیشید : « اوه ، این مرد نه تنها دیوانه است ، بلکه بی ادب هم تشریف دارد .  حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرد ! »

زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد، به همین خاطر وقتی که پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید . سپس وسایلش را جمع کرد و بی آن که حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت .

زن سوار هواپیما شد و در صندلی خود جا گرفت .سپس دنبال کتابش گشت تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را توی کیفش برد ، از تعجب در جای خود میخکوب شد . پاکت کلوچه اش در مقابل چشمانش بود!!!

زن با یاس و نومیدی ، نالان به خود گفت : « پس پاکت کلوچه مال آن مرد بوده و این من بودم که از کلوچه های او می خوردم؟ دیگر برای عذر خواهی خیلی دیر شده بود . حزن و اندوه سرسپای وجود زن را فرا گرفت و فهمید که بی ادب ، نمک نشناس و دزد خود او بوده است!

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در دوشنبه 10 دی1386 و ساعت 16:20 |
 

در زندگي آدمها لحظه هايي هشت که هواي شعر به شرشان مي زند

غافل از اينکه دکمه حرف صین روی کیبورد از کار افتاده ، بعدمجبور مي شوند

                                                                     ....بجايش از شين اشتفاده کنند.

 

برگرفته از یادداشت های یک خبرنگار

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 7:53 |

 

بنام خداوند بم

امروز ۵ دیماه ۸۶ سالروز زلزله هولناک بم

این روز رو به همه اونایی که عزیزانشون رو از دست دادن  تسلیت عرض میکنم

به نظر شما درد فقط زلزله و از دست دادن عزیزان هستش؟

نه خیلی بیشتر ....................

ارگ بم

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در چهارشنبه 5 دی1386 و ساعت 7:44 |
 (رضا شیبانی اصل)غزلی از

ویک دویست و شش و دختری کنار خیابان

 

صدای بوق و سواری به افتخار خیابان

 

پلیس گشتی و تو قیف و ناز و عشوه و رشوه

 

دو ساعت لجن دیگر و دوباره خیابان

 

تمام این همه تقصیر جیب و سفره ی خالی است

 

و تاجران شکم گنده و خمار خیابان

 

که با تمامی تدبیر اطلاع ندارند

 

که نسل سوخته ای ماند از انفجار خیابان

 

ده اسکناس هزاری حلال دخترکی باد

 

که باخته است هر آیینه در قمار خیابان

 

دوباره شب شد و آن قصه ی همیشه حقیقی

 

و زخم کهنه ولی باز انتظار خیابان        

 

و باوری است به عمق خیال زخمی شاعر؛

که مردی می رسد از راه در غبار خیابان

 

 

غمی در انتهای سینه دارم...

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در سه شنبه 4 دی1386 و ساعت 9:43 |
با یک غزل خیلی زیبا اومدم ...

کُرسی زمستانی

بازهم - صحبت فرداست قرارِ ما ها
بازهم - خیر ندیدیم از این فردا ها

چقدر پای همین وعده ی تو پیرشدند
جگر "مادر ها " موی سر "بابا ها "

سیزده قرنِ گذشته همه اش فردا بود
پس چه شد آمدنِ آن نفر ِ فردا ها

سیزده قرن، نفسهایِ زمین پرشده از ...
"پسر فاطمه"ها  ای "پسر زهرا "ها

سیزده قرن، تو آنجایی و ما اینجائیم
چه کنم راه به آنجا ببرند اینجاها

خُب بگوئید بمیرید اگر قسمت نیست
دیدن یک نفر از ... یک نفر از آقاها

باز کُرسی زمستانی ما گرم نشد
بازهم سرد گذشتند ، شب یلداها

علی اکبر لطیفیان (وبلاگ روضه)

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 15:10 |


Powered By
BLOGFA.COM


onLoad and onUnload Example





اطلاع از آخرین بروز رسانی با عضویت در خبرنامه ما