تبليغاتX
به تو نامه می نویسم ...
 

دو شب دیگه شب یلدا هستش 

خیلی این شب رو دوست دارم ولی نمیدونم چرا ناخداگاه دلم می گیره

یاد اون خونواده هایی می افتم که شاید نتونن حتی یه مجلس ساده رو داشته باشن و فقط و فقط باید

تصویر خیلی از چیزهایی رو که دوست دارن رو از تلویزیون ببینن . عجب تصاویر پر زرق و برقی ...

به نظر شما چی تو دل پدر چنین خانواده هایی می گذره ................. ؟

بچه ها چه انتظاری دارن ؟ مامان بهشون چه جوابی میده .....؟

جواب سوالهای متعدد و واقعا بچه گانه ...... که جواب درستی نمیتونی پیدا کنی

عجب شب یلدایی شد .

عمر همه تون هزار شب یلدا

 ببخشید ناراحتتون کردم  

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 17:54 |
 

یه رباعی زیبا از "جلیل صفربیگی" عزیز

 

ایکاش کسی ز عاشقی بو ببرد

دل را به شکار چشم آهو ببرد

خسته شدم از خودم خریداری کو؟

تا قلب مرا به شرط چاقو ببرد

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 8:7 |
  

"زندگي حکايت مرد يخ فروشيست که به او گفتند:فروختي؟!

                                                              گفت: نخريدند ولي تمام شد...!! " 

 

برگرفته از وبلاگ کامران نجف زاده

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در شنبه 24 آذر1386 و ساعت 15:53 |
 

پسر زني به سفر دوري رفته بود و ماه ها بود كه از او خبري نداشتند . بنابراين زن دعا مي كرد كه او سالم به خانه باز گردد . اين زن هر روز به تعداد اعضاء خانواده اش نان مي پخت و هميشه يك نان اضافه هم مي پخت و پشت پنجره مي گذاشت تا رهگذري گرسنه كه از آنجا مي گذشت نان را بر دارد . هر روز مردي گو‍ژ پشت از آنجا مي گذشت و نان را بر ميداشت و به جاي آنكه از او تشكر كند مي گفت: «كار پليدي كه بكنيد با شما مي ماند و هر كار نيكي كه انجام دهيد به شما باز مي گردد . »

اين ماجرا هر روز ادامه داشت تا اينكه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت ناراحت و رنجيده شد . او به خود گفت : او نه تنها تشكر نمي كند بلكه هر روز اين جمله ها را به زبان مي آورد . نمي د انم منظورش چيست؟

يك روز كه زن از گفته هاي مرد گوژ پشت كاملا به تنگ آمده بود تصميم گرفت از شر او خلاص شود بنابراين نان او را زهر آلود كرد و آن را با دستهاي لرزان پشت پنجره گذاشت، اما ناگهان به خود گفت : اين چه كاري است كه ميكنم ؟ بلافاصله نان را برداشت و در تنور انداخت و نان ديگري براي مرد گوژ پشت پخت . مرد مثل هر روز آمد و نان را برداشت و حرف هاي معمول خود را تكرار كرد و به راه خود رفت .

آن شب در خانه پير زن به صدا در آمد . وقتي كه زن در را باز كرد ، فرزندش را ديد كه نحيف و خميده با لباسهايي پاره پشت در ايستاده بود او گرسنه ، تشنه و خسته بود در حالي كه به مادرش نگاه مي كرد ، گفت : مادر اگر اين معجزه نشده بود نمي توانستم خودم را به شما برسانم . در چند فرسنگي اينجا چنان گرسنه و ضعيف شده بودم كه داشتم از هوش مي رفتم . ناگهان رهگذري گو‍ژ پشت را ديدم كه به سراغم آمد . او لقمه اي غذا خواستم و او يك نان به من داد و گفت :«اين تنها چيزي است كه من هر روز ميخورم امروز آن را به تو مي دهم زيرا كه تو بيش از من به آن احتياج داري »

وقتي كه مادر اين ماجرا را شنيد رنگ از چهره اش پريد. به ياد آورد كه ابتدا نان زهر آلودي براي مرد گوژ پشت پخته بود و اگر به نداي وجدانش گوش نكرده بود و نان ديگري براي او نپخته بود ، فرزندش نان زهرآلود را مي خورد . به اين ترتيب بود كه آن زن معناي سخنان روزانه مرد گوژ پشت را دريافت :

هر كار پليدي كه انجام مي دهيم با ما مي ماند و نيكي هايي كه انجام مي دهيم به ما باز ميگردند.

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 18:19 |
 

غزلی زیبا از شاعر خوش ذوق "احمد بابایی"

 

اگر که قافله ها سر به راه می گیرند

سراغ یوسف خودرا  ز چاه می گیرند

جمال مردم چشم غزل کُشت نازم

که نبض آینه با یک نگاه می گیرند

"تو نیستی" و تعجب نمی کنم...اینان

جواز روزه خوری را ز ماه می گیرند

"تو نیستی" که ببینی که باد های جهان

نشان کوه ٬ ز یک مشت کاه می گیرند

تویی وجزتوکسی نیست!بی کسان٬زینروست

که پشت بی کسی تو پناه می گیرند

عجیب نیست تو را بت پرستها یک عمر

کمین نموده و در سجده راه می گیرند

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 17:56 |
 

غزلی از شاعر توانمند شیراز  "هاشم کرونی"

در ناكجاي متني و پيداي ناپديد
با شال سبز يشمي و با جامه ي سپيد

لبهات طرح ساده اي از دوست دارمت
حول مدار خال تو گشتيم ما شهيد

گلهاي سرخ روسري دختران ايل
وا مي شوند پيش تو يعني خوش آمديد

دستات بوي سوره ي ياسين گرفته است
بوي بهار تازه ي نارنج صبح عيد

اين شهر بي تو بوي زمستان گرفته است
دستم به ياس پيرهنت كاش ميرسيد
*
عمريست بي تو دور خودم تاب مي خورم...
اينجا كسي سماع سكوت مرا نديد

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 17:31 |
 

یه شعر خوب از شاعر دوست داشتنی "رحمان نوازنی"

 

"  بدون قافیه ماندم ، دل غزل تنگ است " 

چقدر ؛ شاعر این روزگار دل سنگ است

 

بیار تیغ ؛ سرم را بزن که "قطعه" شوم

که سخت بین من و مطلع غزل جنگ است

 

مرا به وعده دریا از این غزل بردند

به برکه ای که فقط آشیان خرچنگ است

 

و شعر آینه اش را نمی برد بر دست

برای اینکه نگاه شما پر از سنگ است

 

همانکه خط سیاهی به روی شعر کشید

بهانه کرد؛ حنای حکیم بی رنگ است

 

قبول کن که همین درد ، درد سنگینم

فقط ، فقط و فقط با غزل هماهنگ است

 

مرا به خال لب دوست بازگردانید

اگر چه بین من و او هزار فرسنگ است

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 17:20 |
 

گیسوی تو قصه ای پر از تعلیق است

 

جمعی است که حاصلش فقط تفریق است

 

موهــــات چـلیـپــایی و ابـرو کوفی

 

خــط لب تو چقــــــدر نـستــعـلیـق است

 

"جلیل صفربیگی"

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 14:30 |
 

دو تا غزل خیلی قشنگ از آقای فاضل نظری رو پیشکش همه دوستای گل خودم میکنم

 

بی قرار توام ودر دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحضه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

**********

به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد

جانشین تو در این سینه خداوند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

 

نظر یادتون نره خوشحال میشم نظرات دوستان عزیزم رو بدونم

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 13:3 |
 

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج كني.

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب كنم.

پدر: اما دختر مورد نظر من؛ دختر بيل گيتس است.

پسر: آهان اگر اينطور است ؛ قبول است.

 

پدر به نزد بيل گيتس مي رود.

 

پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم.

بيل گيتس: اما دختر من هنوز خيلي زود است كه ازدواج كند.

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مدير عامل بانك جهاني است.

بيل گيتس: اوه ؛ كه اينطور؛ در اين صورت قبول است.

 

و بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانك جهاني مي رود.

 

پدر: مرد جواني را براي سمت قائم مقام مدير عامل سراغ دارم.

مدير عامل: اما من به اندازه كافي معاون دارم.

پدر: اما اين جوان داماد بيل گيتس است.

مدير عامل: اوه ؛ اگر اينطور است باشد.

 

نتيجه اخلاقي:

حتي اگر چيزي نداشته باشيد بازهم مي توانيد چيرهايي بدست آوريد . اما بايد روش مثبتي داشته باشيد.

 

+ نوشته شده توسط هادی محمدی در شنبه 17 آذر1386 و ساعت 16:46 |


Powered By
BLOGFA.COM


onLoad and onUnload Example





اطلاع از آخرین بروز رسانی با عضویت در خبرنامه ما