
کارم از گریه گذشت و به گل دار شدم
به سر خویش ز بیچارگی آوار شدم
بر لبم بود چنین ناله و افغان که چه شد
در ره منزلت ای دوست چنین خار شدم
یاد داری غزل عاشق دلسوخته ات؟
"من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم"
ادامه دارد ...
|
چند بیتی از خودم (کم و کاستیهارو ببخشید)
کارم از گریه گذشت و به گل دار شدم به سر خویش ز بیچارگی آوار شدم بر لبم بود چنین ناله و افغان که چه شد در ره منزلت ای دوست چنین خار شدم یاد داری غزل عاشق دلسوخته ات؟ "من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم" ادامه دارد ... + نوشته شده توسط هادی محمدی در چهارشنبه 30 آبان1386 و ساعت
18:12 |
Always and forever, you'll be... + نوشته شده توسط هادی محمدی در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت
16:29 |
چند تا عکس خیلی قشنگ اگه نبینید از دست رفته ... برای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلیک کنید ... ادامه مطلب + نوشته شده توسط هادی محمدی در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت
16:9 |
مرگ، چشمان تو را بست و به یادستان برد سر پر شور تو را خسته، از این سامان برد شعر، بی قیصر وتن بی سر و گل پرپر شد مرگ، این مشکل نشکفته، تو را آسان برد باد، عطر"دل نیلوفری ات" را آورد عشق، اما دل پیدای تو را پنهان برد آه! تشییع تو بر شانه ی پاییز و غزل چه غم انگیز، غزل ریز تو را توفان برد! شعر،این درد معاصر چه یتیم است امروز! که تورا عشق، به مهمانی جان جان برد واژه واژه دل تو بر همه بارید ولی ناگهان سیل شد و روح تو را باران برد "قاف"، آغاز تو، پایان شگرف عشق است آه! سیمرغ تو سر زیر پر دوران برد " تا غزل هست"، تو هستی، چه کسی می گوید زندگی،"قصه ی گیسوی تو" را پایان برد؟
حامد حسین خانی
+ نوشته شده توسط هادی محمدی در دوشنبه 28 آبان1386 و ساعت
8:43 |
اين آفتاب شرقي بي کسوف را لا تقربواالصلوه بخوان و به هم بزن مي ترسم از صفاي حرم با خبر شود روح القدس بيا بنشين شاعري کنيم محمد مهدي سيار + نوشته شده توسط هادی محمدی در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت
19:27 |
..پس از مردن چه خواهم شد نمي دانم ..............ولي بسيار مشتاقم که ازخاک گلويم سوتکي سازد .........................که او يکريز و پي درپي دم گرم خودش را در گلويم سخت بفشارد
فريدون مشيري + نوشته شده توسط هادی محمدی در یکشنبه 27 آبان1386 و ساعت
19:18 |
|
|