![]() |
![]() |
|
| یک دل عاشق باضافه خدا لشگری است بی انتها |
|
اگرچه دير به دير مي آيم ، اما خانه و كاشانه همچنان پابرجاست ... فقط آمدم چراغي روشن كنم و گرد و غباري بگيرم اما خالي از لطف نيست يك غزل بسيار زيباي زنده ياد نجمه زارع كه هر بار هر كدام از غزلهايش را كه مي خوانم افسوس بيش از پيش ميخورم براي نبودنش و براي حرفهايي كه مجال بيان نيافتند ... روحش شاد
باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا… وقتی نگاه من به تو افتاد، سرنوشت برچسبها: نجمه زارع, غزل, ما دوتا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 23 بهمن1390ساعت 10:13 توسط هادی محمدی |
|
|
سلام
«گر بگویند مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست» سعدی پنج و ماه و اندی از سال ۸۹ گذشت و من مطلبی نذاشتم . نمیدونم چرا فاصله پست هام انقدر زیاد شده.علی ای حال پیشکش حضور آسمانیتان چند تا اثر زیبا از شعرای جوان معاصر.
اي آن كه دل از ما به اين زودي بريدي مقهور رفتن بودي و ما را نديدي
شايد به جاي قلب ما از ديگران دل پرچانگي كردي و ارزان تر خريدي
باشد خيالي نيست ما هم زنده هستيم با آن همه بودن كه در ما آفريدي
ديدار اول آشنايي خو گرفتن هر خوشهي عشقي كه اين دل داشت چيدي
اي آنكه بر سيماي ما با دوري خود تصويري از تنهايي و ماتم كشيدي
اي آنكه گرد آرزوي با تو بودن با خاطراتت پيلهاي درهم تنيدي
يك بار ديگر روي بام انتظارم بنشين و برگو هرچه از قلبت شنيدي
انگار فكر آشياني ديگرت بود روزي كه از ديوار دل پر ميكشيدي
اين را فقط من از نگاهت خوانده بودم با چشمكي گفتي شتر ديدي نديدي
در خواب ديدم گرچه مقصدها يكي بود من را ه مي رفتم تو اما ميدويدي
پس زنده كن باريكه هاي دوستي را هرجا كه بر پهناي خوشبختي رسيدي مجتبی نادری عزیز
من دختری خجالتی و بی سر و صدام یک گوشه ای نشسته ام و فکر تو مدام
ذهن مرا به سمت خودش می کشاند و... گم می کنم دوباره تو را توی ازدحام
هی می نویسم از تو و هی پاره می کنم روزی هزار تا غزل نیمه جان حرام...
من یک پرنده ام که پریدم به شاخه ات نه حالی ام نمی شود افتاده ام به دام
دنیای من خلاصه شده در همین اتاق - در چارچوب خستگی ام -صبح و ظهروشام
فکری به حال این دل وامانده ام بکن فکری به حال این غزل سست و ناتمام...
با حرف تازه ای به سراغ تو آمدم نازک دل همیشگی ام! شاعرم ! سلام لیلا عبدی بزرگوار
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 27 مرداد1389ساعت 10:1 توسط هادی محمدی |
|
|
سلام - امیدوارم خوب و خوش سرحال باشید
شکر که دوباره فرصتی شد چند تا کار قشنگ براتون بذارم . یک باغ زمستان زده دارم بی تو آرامش طوفان زده دارم بی تو آنقدر تمام شعرهایم ابری ست یک دفتر باران زده دارم بی تو الهام تفرشی تمام بلوزم را
مي شکافم
که بادبادکم
تا شهر تو برسد.. احسان پرسا
فقط به چيزهاي خوب
فکر کن
مثل من که
فقط به تو .. احسان پرسا
سارا شده استخوان و مقداری پوست دارا و انـار و رفتنش ، بغـض گلـوست عمـریسـت امیـدوار و دلخـوش مانــده بــا شعـرِ انــارِ مصطفـی رحماندوسـت مهدی اصغری
و یک غزل ... عشق پایان خوشی نیست عشق پایان خوشی نیست برای من و تو کاش نزدیک شود فاصله های من و تو باز هم نام تو فریاد شده بر لب من کی به هم می رسد اینبار صدای من و تو؟! تو نپرس از من و من از تو نخواهم پرسید بی جواب است از این لحظه چرای من و تو بعد عمری دلمان خواست که با هم باشیم شاید اینبار نمی خواست خدای من و تو... همه گفتند تو لیلایی و من مجنونُ نه! قصه ها هم نرسیدند به پای من و تو عاقبت از غم هم روی زمین می پوسیم کاش یک غنچه بکارند بجای من و تو حسن اسحاقی-کرج
نوش جانتان یاعلی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 25 بهمن1388ساعت 11:19 توسط هادی محمدی |
|
|
سلام این بار دیر تر از تمام دفعات آمدم دلم برای نوشتن تنگ شده بود . مطالب دوستان را دنبال می کردم ولی حال و مجال نوشتن نبود . شکر او که فرصت شد . چند رباعی زیبا از علی اکبر رشیدی عزیز پیشکش محضر ملکوتی و سبزتان
نه کت و نه شلوار و نه کیفی داری دستان دروغی و کثیفی داری هرروز یکی به دام تو می افتد ای عشق ! عجب شغل شریفی داری ---------------- تو نامه پاره دلم را داری آهنگ دوباره دلم را داری هر وقت که وقت میکنی زنگ بزن تنها تو شماره دلم را داری ---------------- این خسته قرار بود آدم بشود مگذار دوباره غرق در غم بشود لعنت به من و تمام اشعارم اگر رویای تو از رباعی ام کم بشود ---------------- تا فرصت بعدی یاعلی
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 20:55 توسط هادی محمدی |
|
|
سلام ... دو تا دلنوشته ي دوستان عزيزم پيشكش محضر آسماني تان دریــا بـه شکــوه تــو تـلاطـم کرده بــر قـامــت تــو خــدا تـبـســم کرده بـــر واژه ی انـتـظــار پـایـانـی تـــو آنکس که تو را یافت چه را گم کرده؟ مهدي اصغري
در واقعه ای مخوف خون می ریزد از زخم تن حروف خون می ریزد تن پوش تمام کلماتش زخم است از هر ورق "لهوف" خون می ریزد جليل صفربيگي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 21 دی1387ساعت 16:33 توسط هادی محمدی |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 آبان1387ساعت 8:23 توسط هادی محمدی |
|
|
سلام ... دوباره آمدم با رایحه تو " ای غائب از نظر ... " ------------------------------------------------------------------------------- من گريه مي ريزم به پاي جاده ات، تا
علی اکبر لطیفیان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 مرداد1387ساعت 8:31 توسط هادی محمدی |
|
|
سلامی به گرمای همین روزها ... چقدر فاصله ی آمدن هایم زیاد شده است و شاید سعادت آمدنم کم ... نمی دانم به هر حال گوارای وجودتان غزلی زیبا از سیامک بهرام پور عزیز
بانو ! بهار روسری ات را به باد داد شب بر شلال موی تو ترویج میشود ای اجتماع هر چه نقیض است در جهان ! لبهای تو حلاوت اَمن یُجیبُ عشق ! ابلیس در لباس تو با بوسه بوسه سیب ! تنها تویی که شعر مرا زنده می کنی چیزی به من بگو که شب از نیمه هم گذشت چل گیس تو ... حکایت چل دزد ، روسیاه ! حالا که واژه ها به « تو» آغشته می شوند
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 تیر1387ساعت 15:39 توسط هادی محمدی |
|
|
دريا چه دل پاك و نجيبي دارد چنديست كه حالت غريبي دارد اين موج كه سر به صخره ها مي كوبد با من چه شباهت عجيبي دارد! ----------------------------------------------------------- امروز با دو طرح نوشته از خودم در خدمتم : فاصله ها را کم کن ز...ن...د...گ...ی من
----------------------------------------------------------- تو که می آیی روح از تنم میرود خواب که نیستم ؟!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 10:43 توسط هادی محمدی |
|
|
رفتم ولی نشد ----------------------------------------------------------------
---------------------------------------------------------------- کسی که در حضور تو غــــزل ارائه می کند ...فقـــــــط برای کام خود لـب تو را نمی گزم! نشسته تـوی دفترم نگاه ِ لـــــــرزه افـکنت به کُشته مرده های تو قسم که چشم محشرت « رفــاه ِ» دست های تو شنیده ام به تازگی بگو به کعبه از سحر درون صــــــف بایستد و غیبتی که می زند برای"بهمنی"ست که ---------------------------------------------------------------- تا فرصت بعدی . . . یاعلی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 10:47 توسط هادی محمدی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
بنامت ...
یک دل عاشق باضافه خدا لشگری است بی انتها |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1390 مرداد 1389 بهمن 1388 اردیبهشت 1388 دی 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
اشعار داستان آزاد دل نوشته ها |
| برچسبها |
|
غزل (1) نجمه زارع (1) ما دوتا (1) |
|
RSS
|